تا اخرش رو بخون
برا ی تو می نو یسم که هرگز گنا هت را نمی توانم ببخشایم نمی دانم چه می گو یم بگو برای تو اهمیتی ندارد که بدانی تو بها نه ی تلخی هستی بر گونه های هر لبخند تا بسوزد ودم برنیاورد.شاید باز هم تحملت کنم چون تو یک تحمیل برسم من از روزگار هستی اما این دلیل را همیشگی ندان بلکه باور کن که در اخر دوستی ما به تلخ تر از خودت مبتلا خواهی شد.تمام احساساتم را به بازی گرفتی انقدر دروغ که باور کردم اما مشت بسته ات که باز شد فهمیدم که ارزش دوست داشتن را نداری .ننگین ترین لحظه ی زندگیم اشنایی با تو بود.من خیلی چیزهارا نمیدانم ونمیخواهم بدانم چون تو بهانه ای شدی تا بدانم راه زندگی خیلی ناامن است.اشنایی های خیابانی بوی صداقت نمی دهد وازدواج های این چنینی سرگردانی در مرداب است.حسی که به تو دارم حس غروبی است به سیاهی دل شبهای ابری .حس قاصدکی است سوار بر طوفان.حس موجی است که سربه صخره می کوبد.حس یک نگاه خسته به امتدادی بی پایان.حس قایق نشسته ای که قایقش شکسته وبالاخره نفرتی که عمق دارد.اعتراف می کنم جدایی ما به سودهردونفرمان بود اما اشناییمان تنها به زیان من تمام شد. تو ما ننده نسیم صبا نرم واهسته ونوازشگرانه از مقا بل چشم وگوشم گذ شتی وبر قلبم نشستی اما مثل طوفان سهمنا ک وویرانگرترکم کردی. تو بجای من هم تصمیم گرفتی .خود خوا ها نه. غیر عادلا نه وظا لمانه کاش دراینده اوکه برجایم نشسته همین کاررا بکند که تو امروز بامن کردی.انسان دلش ازسنگ نیست تازه سنگ هم باشد از ناملایمات میشکند. برو که از اندیشیدن به تو غمگین می شوم وبرعمر تلف کرده حسرت می خورم شاید اگر روزی پشیمان بشوی خدا از گناهانت بگذرد اما مردم تورا نخواهند بخشید.توسزاوار همان کیفری هستی که برای تمام کسانی که حریم حرمت دلهایشان را شکسته ای لذت بخش ترین لحظه هاست. من نسبت به گذشته نسبت به دوران قبل از اشناییمان چیزی را از دست نداده ام نه تنها از دست نداده ام بلکه کوله باری از تجربه به تجربه های اندکم افزوده شده.اگر هم از نوشته هایم رنجیده باشی ناراحت نمی شوم چون میخواهم چیزی راکه با تمام وجود حس کرده ام تو بخوانی.برای من نگران نباش من همیشه می خندم به اب به اینه به افتاب به دریا به کوه به جنگل تا زندگی کنم.

